تا جایی که می‌توانی نقد ادبی کم بخوان. این نوشته‌ها یا عقایدِ مهمل و انعطاف‌ناپذیر و بی‌روح یک مشت کوته‌فکر متحجر هستند و یا بازی‌های هوشمندانه‌ای با واژه‌‌ها که امروز برنده یکی‌ست و فردا دیگری. آثار هنری بار عزلتی بی‌پایان را به دوش می‌کشند که نگرش باطل و عبثی همچون نقد نمی‌تواند به کنکاش آن‌ها بپردازد. تنها عشق است که می‌تواند لمس کند، در آغوش بگیرد و درک‌شان کند. همیشه به خودت و احساساتت اعتماد کن تا به یک مشت بحث و جدل و مقدمه‌بافی بی‌سر و ته. حتی اگر هم در آینده ثابت شد که لغزشی مرتکب شده‌ای، رشد طبیعیِ حیات درونی‌ات به تو نهان‌بینی دیگری خواهد بخشید. قضاوتت را به سکوت بیارای و محدودش نکن تا بدون هیچ اجبار و تعجیلی از درون بجوشد. همه‌چیز در ابتدا به شکل یک نطفه موجودیت ‌یافته و بعد به این دنیا گام می‌نهد. برای اینکه هر حسی (جنینی) در درون خودش، از میان ناگفتنی‌ها و ظلمات و حتی خارج از درک آدمی رو به تکامل پیش رود، باید در زمینه بینش و خلق همانند یک هنرمند زندگی کند.

در این مسیر زمان تعریفی ندارد، یک سال بی‌معنی‌ست، ده سال بی‌ارزش است. یک هنرمند اعداد را نمی‌شناسد، نمی‌شمارد، بلکه همچون درختی به بار می‌نشیند، شیره‌اش را یکجا نمی‌کشد و استوار در برابر طوفان بهاری می‌ایستد و هراسی از فقدان تابستان ندارد. اما تابستان برای آن‌ها که صبور بوده‌اند فرا می‌رسد، آن‌ها که ابدیت با خونسردی و سخاوت، خاموش و وسیع پیش رویشان سر خم می‌کند.

من این را هر روز با درد می‌آموزم و به آن مفتخرم که بردباری همه چیز است!

برگرفته از «نامه‌هایی به شاعری جوان»، رینر ماریا ریلکه

ترجمه و عکس: زهرا درویشیان 

IMG_1682


هیچ علاقه‌ای ندارم لیریکس بدونم. با لجبازی تو خودم گوشامو میگیرم تا نشنوم چی میخوان که بشنوم. اوایل سخت بود. کلمات مثل بختک همه چیو قورت می‌دادن و توجه می‌خواستن؛ هوار میزدن و دلبری می‌کردن. چشامو می‌بستم و به ملودی و نت‌ها آویزون می‌شدم و حسامو با سبک ترکیب و خلسه رو تجربه می‌کردم. هیچی بهتر از گم شدن نیست. از واژه‌های قدرتمند و شرور، از واژه‌های مرسوم دست‌مالی شده باید دوری کرد. بچه که بودم یه همسایه داشتیم به اسم آقای عیاری. گاهی عصرا تو پارک پشت خونه که کتاب میخوندم اونم بود و به حوض خیره میشد. یه بار سر صحبتو با من باز کرد. من هم که تحت تاثیر بابا بودم و از صدقه‌ سر موسیقی کلاسیک و کتابایی  که خوندشون جزو تکالیف روزانه بود، چیزی برای گفتن داشتم. اصلا این دردِ «نمیخوام بدونم و اونجوری که میخوام میفهمم» از اونجا شروع شد. عاشق پروینِ خواننده بود. از تمام صفحه‌ها و نوار کاست‌هاش با وسواس غریبی مراقبت می‌کرد. اما هرگز نمی‌خواست صورت پروینو ببینه. اینکه عاشق هنر کسی باشی و نخوای هیچوقت بیبنیش و رسما مراقب باشی که هیچ جوری نبینیش برای من شگفت‌آور بود. نباید چهره‌اش چه زیبا چه زشت روی دریافتش تاثیر می‌گذاشت. حالا حکایت منه! به مامان میگم مامان این آهنگ موردعلاقمه. بیا با هم گوش بدیم. اولین چیزی که می‌پرسه اینه که چی میگه. از اونجایی که به مامان نه گفتن مرگه گوش میدمو براش میگم که جریان از چه قراره. اما دیگه اون آهنگ رفته! دیگه گوشش که میدی پر از واژه‌های مبهم و گمراه‌کننده هست. قابل اعتماد نیستن. سوارن! قضیه خیلی ساده‌ست!

Tom_Stoddart

عکس‌هایی هستند که دانستن‌ اسم عکاسشان آخرین چیزیست که لازم است! در مواجهه با این عکس از تام استودارت همان سروکله زدن با هیاهوی پرشتاب خشمی که درونت جاری می‌شود و حس ناگزیر بودن و اجتناب‌ناپذیری از خیره شدن به آن دو جفت چشم تهی کافی هستند تا از کنجکاوی در مورد دانستن شهرت عکاس پرهیز کنی. تناقض آزار‌دهنده‌ای‌ جلوی روی ماست: هیاتی مکعبی و چرکین که از شدت بی‌پناهی زیر پیراهنش ماوا گزیده و هر آن همان دکمه‌هایی که در آغوشش گرفته‌اند ممکن است پاره شوند و او دوباره به همان شرایط منحوسی باز گردد که آن سرباز بی‌خیال با آن تفنگ قبراقش دارد درش گام برمی‌دارد. می‌شود ادعا کرد در عکس‌های جنگ ناشناس بودن عکاس خود مزیتی برای تاثیرگذارتر و واقعی‌تر بودن تصویر محسوب می‌شود: اینکه عقیده‌ای تحمیل نمی‌شود و برتری هیچ طرفی از جنگ قرار نیست ثابت شود و بحث گدایی ترحم و درنتیجه منفعل برخورد کردن هم نیست. واقعیت همین است که کسی که حرفه‌اش عکاسی جنگ نیست این عکس را ثبت کرده. و آن زمان است که فارغ از هر گونه موضع‌گیری می‌توان آلام انسانی و استیصال را (به میزان بسیار اندکی البته) دریافت کرد. واژه‌ها، اسم‌ها، کپشن، همه و همه از برای گمراهی زاده می‌شوند. حداقل موسیقی را می‌شود منحصر به خود کرد. من یه ضدِ لیریکسیِ افراطی‌ام! به موسیقی اندیشیدن و به عکس بدون درگیر شدن با اسم عکاس عشق می‌ورزم. 

22

Photograph by Danny Lyon 

در جدال با شناخت هویت سویه‌ی ناامنی همیشه از اطمینان قوی‌تر جلوه می‌کند: آن هزار چهره‌ی برتر که مملو از پیچیدگی‌های رمزآمیز و لاینحل است. این «من» که در تمنای مطلوب؛ آن که نیست و بسی هست، بی‌قرار و ناکام بال ‌بال می‌زند. 

عکس بی‌شا‌ئبه‌ی دیگری از دنی لیون؛ «مرد بوقلمون را در آغوش گرفته»، ۱۹۶۸.

سه عنصر به وضوح در این عکس خودنمایی می‌کنند: درماندگی مرد و توانمندی بوقلمون و فقر قلمروی به تصویر کشیده شده. انسان که از همان ماه‌های نخستین حیات‌اش با فقدان‌های مشخص‌ (اجابت، انطباق، تسلط، گمگشتگی وغیره) مبارزه می‌کند، با دو مفهوم «مطلوب» و نقطه کور (خلا) درگیر می‌شود. این عکس به شکل نمادین بهترین تعریف را از این جهنم سرطانی ارایه می‌دهد: انسانی محزون و مایوس در مقابل «شرایط انسانی»، دلسرد از تعاملات و آسیب‌دیده از هر آنچه که دانستن‌اش مهم نیست (ما تنها شاهد سرنوشتی از هزاران مشابهش هستیم). و بوقلمون که در هیات یک «مطلوب»، به «غیر»ی دست‌نیافتنی نایل شده. مقتدری که در جایگاه «او که نیست» نقش معشوقی سنگدل را بازی و التماس و سستی طلب می‌کند. و در نهایت آخرالزمانی که خاک و خاشاک محصول‌اش است. اثری از زندگی در این عکس به چشم نمی‌خورد، هیچ راهی، ترفندی برای برقراری ارتباط با این فضا وجود ندارد. حجمی مبهم و نامشخص همچون گاراژ و یک پنج‌ضلعی شبیه رصدخانه‌ها در چشم‌انداز خودنمایی می‌کند، اما بیشتر خشکی صحراست که یادآور تباهی و انهدام است. در حقیقت این فروریزی، مردانگی را هم غصب کرده و برتری عقلانیت به واسطه‌ی سلطه حیوان زیر سوال رفته. مرد در بی‌معنایی غرق شده و به چیزی پناه جسته که قوت او در واقع محسوب می‌شود: معناها از دست رفته‌اند و خلا جایگزینش شده‌. گمگشتگی و استیصال مرد مدرن و مال اکنون است: وابستگی‌های گروتسک و مجازی، فردگرایی و تک‌روی‌ها، بی‌محتوایی فرهنگی و مرگ «مطلوب»؛ که در فقدانش انسان به مسیر دیگری گام گذاشته: وازدگی! و آن بوقلمون، موجود برتر، آن مجسمه‌ی خداگون در هیات یک پیشگو به آینده خیره شده، آینده‌ای که امید درش هجو محسوب می‌شود و دیوانگان، آن گمگشتگان سرخورده دنیایی مسخ‌شده را حکومت می‌کنند که در چنگال بیگانگی به لجن کشیده شده.


- زهرا درویشیان

در حاشیه پخش کردن تصاویر کودک نحیف و جانباخته سوری و آه و فغان و داد که «اینطوری شده، دیدی؟»، نه اینکه «چی میشه که اینطوری میشه» و حرص خوردن و فرار کردن از رسانهها که بابا تا حالا تو چه خواب غفلتی بودید که حالا بیدار شدید؛ نه حتی لازم بلکه ضروری دیدم که چند هفته مانده به چاپ ترجمه کتابی از سوزان سونتاگ با همکاری نشر چشمه عنوان آن را تغییر دهم.

عنوان انتخابی سونتاگ دو پهلو است (در چه زمینهای او نیست؟). پس از ماهها سر و کله زدن و مشورت کردن برای عنوان کتاب، با وجود اینکه کتاب دربارهی نگاه کردن به عکسهای جنگ است، «در باب رنج دیگران» را انتخاب کردم. چرا که «در باب» از جامعیتی برخوردار است که تلاشِ سونتاگ برای واضحسازی حقیقت رسانه، تحریف تصاویر برای دستیابی به منافع بیشتر و فریب عوام را دربرمیگیرد و تنها به «نگریستنِ رنج دیگران» محدود نمیشود.

حالا چند روزی است که با خودم قاطعانه میجنگم تا از طبیعتام که همیشه در پی شاعرانه و پیچیدهتر کردن همه چیز است غلبه کنم و چیزی را انتخاب کنم که «واقعیتر» و دردناکتر بوده و آن هم «تماشای رنج دیگران» است. این سطح از ناآگاهی، جارچی بودن، نداشتن ایدئولوژی مشخص و طرف منفعل قضیه را برگزیدن همانقدر برای عدهای تاثیرگذار است که تماشای عکسها و ویدیوهای ۲۴ ساعته از فلاکت و رنج آن مصیبتزدگان دور برای عدهای دیگر؛ که درد سونتاگ این است که ما پینه بستهایم، ما در برابر رنج «دیگران» پینه بستهایم و همین تماشاچی بدبختی دیگران بودن است که با تن نزار کودک سوری چنین میکند. کاش به جای نعرههای بیثمر به این تن نمیدادیم که «یه عده همیشه بدبختاند» و راهحلی نیست. قدرت تا وقتی قویست که دلسوزی و تسلیم ادامه دارد.


«دیدگانتان را آکنده از هراس کنید که این تنها حربه برای فرار است»*


زهرا درویشیان

سپتامبر ۲۰۱۵


سونتاگ در کتاب «تماشای رنج دیگران» در انتهای بخش اول از فیلم «من متهم میکنم»، ساختهی ابل گانس (۱۹۳۸) حرف میزند و این جمله که من بخش دوم آن را تغییر دادهام در آن استفاده شده است

51GJoXTMs_L

* توضیح روی جلد کتاب سونتاگ: تحلیلی رسا و گویا از کرخ شدن ما در واکنش به تصاویر خوفناک


صفحه 1 از 14
[1]  2  ... > >> >>| صفحه بعدی