در جستجو

این متن برای نمایشگاه نقاشی و کلاژِ «الناز بندگی» در گالری طراحان آزاد نوشته  و در تندیس شماره ۳۵۹، مهر ۹۶  چاپ شده است. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

09.________________________________________.____________40______33


نیاز به کشف «هستی» و «هست بودن» و تامل در گستردگیِ راز و رمز آن از اهداف اولیه مجموعه‌یِ «در جستجو» به شمار می‌روند: هستنده‌ها (جانداران و اشیا) در مقابل چشمان ما رژه‌ای نامتناهی از نشانه‌ها و نمادها را به نمایش می‌گذارند تا از کلاف داستان‌ گره‌گشایی ‌کنند. ارتباطات زنجیروار و پیچیده‌یِ اشکال انتخابی در این آثار ما را به نوعی از هستی معرفی می‌کنند که پویا و گشاینده و همواره زایاست. ارتباط ریزومیِ*  این آثار مرتب در حال رشد و نمو و پرتاب شدن از یک نشانه به نشانه دیگر است: تک شاخه گلی که اساسا نماد جوانی و زیبایی‌ست در یکی از کارها به نمادی از تسخیر و فسونگری تبدیل می‌شود. سوژه‌های آشنا (گیاهان و جانداران) در قالب مسوولینِ بر حق هستی از حضور خود عبور کرده و به دَوَران این چرخه با دلالت بر حضوری دیگر اعمال نفوذ می‌کنند؛ عناصری که خود به امر واقع تبدیل می‌شوند: تبدیل به تروما شده، دال‌ها را بی‌معنی می‌کنند و فرومی‌پاشند. آن‌ها پدیدارها را دستکاری می‌کنند و در عین بی‌نظمی سلسله‌ای از ارزش‌ها را می‌آفرینند که معانی متفاوتی را در خود گنجانده‌اند، آن‌ها که در ناخودآگاهمان ماوا گزیده‌اند.

این حرکت ریزومی هیچگاه متوقف نمی‌شود و در ابعاد گوناگون به تولید و حذف می‌پردازد. «چیزها» خود را نه در گواه آنچه می‌نمایند بلکه با تاویلی دیگر می‌شناسانند و این همان حقیقت ناآشکار هایدگر است. عکس‌های چاپی خانوادگی گشایشگر روایات‌ ناگفته‌ای هستند که غیاب و جهانی عاری از صلح را یادآورند. چهره‌هایی که همچون شمع‌‌های عاجزِ تحلیل رفته در هم ماسیده‌اند و حتی قادر به خاطره‌پروری نیستند. عکس‌ها به زبان مرگ آراسته‌اند و مرگ‌اندیشی ارمغان آن‌هاست. در رویارویی با کارهای این مجموعه، با انهدام یکدست و سبعانه تصاویر مواجهیم. کابوسِ امر واقع تجلی یافته و خیال، آن تنپوش اهریمنی‌اش را بر عکس‌ها گسترده است. ابژه‌ها لایه به لایه از دالی به دال دیگر سُر می‌خورند، مغلوب می‌شوند و می‌بازند، به بند درمی‌آیند و آزاد می‌شوند، می‌کشند و می‌میرند. حلقه مویی که در یکی از عکس‌ها رخسار زن جوانی را مانند عنکبوتی در دام خود گرفته روزی مطیعانه به نشانه زیبایی و شادابی به طنازی مشغول بوده است. دیگر ابژه به تعریف اولیه خودش وابسته و وفادار نیست. او به دلخواه تباه می‌کند و از نو می‌سازد.

کدها غیرمنصفانه بزمی از تاویل‌های گوناگون به خوردمان می‌دهند. پروانه‌ها هم سایه مرگند هم قربانی، گل‌ها گاهی به خردمندی و کمال اشاره دارند و گاه با خودکامگی تصویر را از آنِ خویشتن می‌کنند. هنرمند زیرکانه از هجوی مدد می‌جوید که تمام دستاوردهای ما و معانی را از هم می‌پاشد. هویت‌ها را با دست‌کاریِ کارت‌های شناسایی و کلاژ زیر سوال می‌برد، از یک عکس تابوت می‌سازد، دورش را سیاه و با گل تزیینش می‌کند: مرگ دغدغه این هنرمند است. در تک تک کارها آگاهانه با این پدیده‌یِ همواره حاضر دست و پنجه نرم می‌کند و در صدد است مخاطب را نیز به این آشفتگی و سردرگمی فرا خواند. او نقاشی نمی‌کند، نمی‌سازد، با صراحت از چیزی بازگشایی نمی‌کند. او با اشیا مرده و هستنده‌هایش بازی حیات را به تصویر می‌کشد: به دنیا می‌آورد، از آنها مراقبت می‌کند، می‌آراید و ناگهان واسازی می‌کند، به اسارت می‌گیرد، خط خطی و منهدم می‌کند. حتی جایی از المان زبان هم بهره می‌جوید:

«نه می‌گذاشتند که ساکت بمانم تا نتوانم سرانجام بر تصویر مبهمِ گم کرده‌ام چنگ بیندازم و نه کلمه‌ای را به او بگویم که می‌توانستند».

از لابه‌لای این واژه‌ها می‌توان نقبی به سرگشتگی‌اش زد. او که هم به عنوان یک هنرمند مسوولیت آنچه احساس می‌کند بازگفتنی‌ست را به دوش می‌کشد (نخستین وظیفه یک هنرمند) و ناامیدانه برای خودش و همگان احساس عجز و همدردی می کند. اما دگرباره برای کشف و شهود دست و پا می‌زند و تلاش می‌کند اتوپیا را در زایش و «هست ‌شدن» مجدد بیابد (قرارگیری پروانه‌‌ها و گل‌ها روی آخرین لایه‌ها). خیال این پدیده‌یِ دست‌نیافتنی‌ و انتزاعی قادر به جابه‌جایی، فرافکنی و تباهی‌ست. او که دال‌ها و دلالت‌گرها برایش بازیچه‌ای بیش نیستند، سرگردان در پی «دیگری» از یک مکان و زمان به عرصه‌ی دیگری فرود می‌آید. این میل گشایش و اکتشاف، این تشنگی ناب، این حضورِ خودآزار برای رهایی از مرگ و جاودانه‌ شدن، مرهم حیرانی‌اش را در چیزی جز هنر نمی‌بیند. ادارک هنرمند به واقعی بودن قدرت خیال‌اش بستگی دارد تا با سرافرازی به آن متوسل شود و هر آن‌چه مشاهده می‌کند را در قالب نشانه‌ها و دلالت‌ها تعریف ‌کند. این ساختارشکنی‌ با موفقیت اجرا می‌شود. مقصود از هم‌پاشیدگی نیست. افق‌های جدیدی از معنا سر بر می‌آورند و موجودات زنده از گوشه و کنار کارها سرک می‌کشند تا سروده‌های شاداب و باطراوت‌شان را با ما سهیم ‌شوند. مرگ شاید آن حقیقت پنهان نباشد، آن ناآشکاره‌ای که در کنارمان می‌زیید و سایه شرارت‌بارش بر هستی ما سنگینی می‌کند. شاید او هم یک واداده است که روح‌اش با روح زمانه گره خورده و دست به دست همین هستنده‌ها به یک سمت پیش می‌روند: نامیرایی و میل به بقا.

*واژه ریزوم به تفکری خلاق و مولد اشاره دارد که به نظم معمول اهمیتی نمیدهد. نه پایان دارد و نه آغاز و از یک خیال به خیال دیگر حرکت میکند. این واژهبرای نخستین بار توسط ژیل دلوز (Gilles Deleuze) فیلسوف فرانسوی ابداع شد.


ـ زهرا درویشیان

شهریور۱۳۹۶

هیچ نظری برای این مطلب وارد نشده است!
:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.