IMG_2161

IMG_2169

IMG_2156

IMG_2159

IMG_2160

IMG_2186

IMG_2166

IMG_2167

IMG_2162

IMG_2165

 click on the blue button for downloading bigger photos.

http://www.2shared.com/file/Vw-4_GAp/innocence_fortified.html

 


resized

تصویر سمت چپ را کنار تصویر راست که کار معروف "اتاق آرتیست"ِ جوزف بویز می باشد قرار می دهم. در بخش اول کتاب S/Z اثر خواندنی رولن بارت، به I read the text برمی خورم: من می خوانم. حرکتی انجام می دهم و موضع گیری می کنم در مقابل ابژه ی معصوم چرا که تا بر آن فائق نیایم نمی توانم ادعا کنم که می خوانم. و این همواره برقرار است: نزاع سوبژکتیویتی و ابژکتیویتی. اما نکته ای که بارت مطرح می کند این است که همین "من" از ابتدا decode شده و به شکل دقیقتر گم شده است. میان نیروهای درون یک متن هیچ وابستگی (affinity) وجود ندارد. متن خودخواهانه می تازد، خودش را ثابت می کند. در متن بالا که دو تصویر در آن گنجانده شده است سوژه ها مدام جایشان را تغییر می دهند و به اهمیت شان اضافه و یا از آن کاست می شود. گفتگوی بالا سرشار از رانش است، چیزی که هیدگر به زیبایی آن را چیزی جز رانش دهانی نمی داند. و بعد به سکوت رسیدم. به یک عکس. یک مکث. عکس به مثابه ی یک مکث. سکوت ماسکی از مکث. سکوت های من پر از عکس. من در نوشته ام به یک مکث خالی رسیدم، به یک خالیِ قرمز. و این عکس بویز: چیدمانی در ویترین. یک صندلی ساده و بیرنگ، نماد بیرنگی حضور انسان و سادگی خسته کننده مدلول ها. آن سیم ها با ضخامت های متفاوت نمادی از پوچی بی حد و حصر بودن و بطالت اشیا و کاربردهای مسخره شان در روزمرگی. تنها چیزی که به نگاه من این اتاق را تبدیل به اتاق یک آرتیست می کند چسبِ (عنصری که در بسیاری از کارهای بویز وجود دارد) روی صندلی ست: تنها اعتراضی که به چشم می خورد. چیزی لزج که خاستگاه اش ایجاد تنش است در سکوت خفه کننده آن اتاق. چیزی که در تصویر من با رنگ یکدست و مسطح قرمز برابری می کند. و در آخر باز یک دیالوگ دیگر پس از یک مکث طولانی. با تنشی بیشتر و فراری مسلم، واپسین رانش برای رهایی.  
اینها همه زایشات ذهنی من بود که گاه با تعابیری دست و پای ابژه را بست و گاه این من بودم که در مقابل ابژه ای مانند چسب ناگهان سقوط کردم و نقطه ضعف چندین ساله ام قد علم کرد. در پاراگراف بالا من فقط I read the text. اتفاقی که بارت می گوید از ابتدا نقش من در در به در شدگی حل شده است، اما خب بی شک لذت هم برده ام. در The Pleasure of the Text او از دو نتیجه عجیب از متن پرده برداری می کند: متن با چاشنی لذت و متن با لذتِ Jouissance. و حال اینکه این دو برای چه کسانی و چگونه اتفاق می افتد. مجبورم ساده گویم و بس: آنکه می نویسد به دومی دست می یابد و آنکه می خواند فقط لذت می برد.
پس من آنگاه که متن بالا را کنار هم قرار دادم یعنی نوشته خودم را با عکس بویز چه بسا لذت هنگفتی برده ام در مقایسه با وقتی که این پست را می نویسم. طبقه بندی لذت کار دشواریست. دلم می خواهد این جمله را تکرار کنم ...


زهرا درویشیان 23 سپتامبر 12

*سایز بزرگتر عکس: http://i47.tinypic.com/147cr4.jpg

من پر از پرونده ام. جای هویتم را پرونده هایم می گیرند. روی پیشانی ام یک پرونده. جای چشم هایم یکی یک پرونده. جای لب هایم. لابه لای جمجمه ام. در خواب هایم پرونده ها پرتاب می شوند. در بدنم جذب می شوند. یک به یک! خواسته هایم تیتر هر پرونده است. خواسته هایی که نابود کرده اند. خواسته هایی که برایشان ساخته ام. گریسته ام. از دست داده ام. به جای شوپنهاور عزیز فکر می کنم که در کتاب The World as Will & Representation یادم داد خواسته ها محکومند به دریدن انسان ها. نشانم داد انسان ها طعمه هایی هستند برای تن دادن، برای تن فسردن، برای تن بودن. خواستن پدیده ای انسانی ست که مرا وا می دارد به خود ایمان بورزم و روزی صد بار تکرار کنم، در بیلبوردها بخوانم، در کتاب ها، اشعار، لای سخن ها که خواستن توانستن است. آه که این جمله رکیک همان خواستن نتوانستن است. ایمان داشتن به اینکه من می توانم مرا نابود کرد. ایمان به سرسختی، آری فقط همین است که سر را سخت می کند، صخره می کند. این روزها به بی ایمانی به خویشتن فکر می کنم. شوپنهاور پس از هشت سال ورق می زنم در حالیکه تمام مشغله ذهنی ام را سال هاست به فوکو معطوف داشته ام. ملغمه ی غلیظ عجیبی ست این دو با هم. به این عکس از Ernesto Bazan نگاهی بندازید:

__Erensto_Bazan1


چیزی که در چالش با شوپنهاور و فوکو در ارتباط با پرتره به آن رسیدم همین مبحث اراده و خواست است. به لیستی که به تعریفِ من یک پرتره بازنمایی از یک پرتره هست این را هم افزودم. عکس: لبخند مردی که در راستِ پس زمینه نشسته و مشت گره شده اش، پای آویزان مرد در طرف دیگر و سفیدی آزاردهنده پاکت سیگار کنار پایش، مردی بدون نیم تنه پایین که بگیر بنوش! با آن تک ناخن سفیدش در سیاهی دست که در یک فرمی ریزان با کفش ها و پاکت هم آواست و نهایتا حضور این صخره در پیش زمینه. زاویه ی بی شک قدرتمند این عکس است که اجازه می دهد این بازی ها را تماشا کنیم. دوست دارم اصطلاح موردعلاقه ام را از فوکو بدزدم: "جنگ اراده ها". اراده های مختلف با بو و طعم های متفاوت: اراده مرد با آن صورت نصفه اش که تناقض عجیبی در لبخند و مشت گره کرده اش است، اراده مرد به لگد زدن با آن رگ هایی که از شدت کشش باد کرده اند، اراده مرد با تعارف چیزی که می تواند زهر باشد و او همین حالت تا حدودی غمزده را حفظ کند، این سه مرد طوری در هم تنیده اند که هر سه با هم تبدیل به یک موجود دیگر شده اند: حشره ای ناشناخته (اراده های جمعی خود جای بحث دراز دارد) و سوژه sweet من در این عکس: اراده ی صخره ای که با آن پوست زمخت و پرچین مرده ی موها در بی حالت ترین حالت ممکن به چیزی که بیشتر مشتاقش می کند تا این انسان ها خیره شده است. اراده ی مرد آخر از همه ی مردان دیگر سهمگین تر است. بوی اراده اش از جنس بیکاری و بی پولی و بی عاری نیست، صدای خفه شدن می دهد این بو. صدای خفه کردن. دیگر اراده های این تصویر کم  نیست: دریا، آسفالت، ابر، ساختمان ها، رهگذرها، شیشه الکل. و اراده عکاس!! همه در جنگند. جنگ آن ها که می گزند و آن ها که گزیده می شوند. 

دل کندن از این سه نفر دشوار است می توان پست ها و کتابی در این باب نوشت. یک عکس دیگر؟

__Erensto_Bazan2



اگر می خواستم نقدی برای این عکس بنویسم تنها از کتاب تاریخ سکچوالیته فوکو استفاده می کردم. تمامی المان های تصویری در خط به خط این کتاب می گنجد. اما از بحث اراده دور نشویم. یک پست دارم و این خودخواهی ذهن برای نوشتن. به نگاه خصمانه کودکِ راست پس زمینه نگاه کنید که از لای انگشتها تک چشمش پیداست. به کجا می نگرد؟ به سمت چپ نگاه کنید: یک دهان که زبانش بیرون از دیوار افتاده با دندان های شکسته و لب های جذام خورده اش (مخوف ترین دیواری که تا حالا دیده ام) و انگشتانی که آیا مال کودکند یا پایین پای عکاس زنی نشسته و انگشتانش را جلوی لنز گرفته؟ و گوشواره های دختربچه (پسربچه) در عالم رویاهای خودش آویزان مانده است (بی جنسیتی در این عکس نکته اصلی ست)  و آن چشم ها که نگاهشان چیزی را می خواهد. چیزی که برایش بزرگ خواهد شد. خواهد جنگید. خواهد درید. 


__Erensto_Bazan3

تصاویر ارنستو بازن عاری از خشونت است. اما مگر می شود بوی خون را در عکس هایش حس نکرد؟ دلالت های ضمنی عکس ها حول و حوش گستاخی و در عین حال بی عدالتی دور می زنند. در این عکس است که اهمیت اراده آنقدر وسیع می شود که دیگر خواسته های انسانی به چشم نمی آیند. اینجا دیگر اراده خروس ها مطرح است و حکومتی که بر طبقه پرولتاریا رواست. انتخاب کادرهای بازن را ستایش می کنم که پر از نابسامانی و فریادند؛ پر از پرونده. پرونده های مار، پرونده های عقرب. دور مخاطب می پیچند و نیش می زنند. این است آن دنیایی که شوپنهاور جز کشتن و شکنجه دیدن نمی بیندش. این است آن دنیایی که دولوز و گاتاری در (Treatise of Nomadology 1987) ماشین جنگ خطابش می کنند. این است همان پرونده هایی که زیرشان پنهانیم!

__Erensto_Bazan4



زهرا درویشیان- 19 سپتامبر 2012
*عکس ها متعلق به ارنستو بازن (1959-    ) می باشند. 




هگل در طبقه بندی سه گانه اش در باب زیبایی، هنرهای بصری را به هنر رمانتیک اختصاص می دهد چرا که یکسر با روح سر و کار دارند و از آن جهت هنر رمانتیک را معنوی می نامد. خاطرنشان می کند که چه بسا این هنر به درون بیمایگی (از آن رو که به ضعف اخلاقی آلوده است)، درد و رنج نیز راه می یابد و آنگاه است که زشت نام می گیرد. خواندن Esthetique هگل همزمان شد با تماشای کتاب -Café Lehmitz 1978 متعلق به اندرس پیترسون (Anders Peterson). پرتره های پیترسون نه مانند کارهای Ralph Eugene Meatyard از بار فلسفه عمیق ذن برخوردارند، نه متانت ساده لوحانه Sabine Weiss را به دوش می کشند و نه هولناکی سورئال Arthur Tress را. فقط می توان پرتره هایش را وقیح شمرد، سرشار از تنفس ذهن، هوای مسموم ملموس زندگی.

Anders_Petersen40


واژه ی "زشت" کلمه ی بزرگی ست. همانقدر که زیبایی. و چقدر استفاده از این دو واژه معمولی شده. آنقدر در باب زیبایی نوشته شده و ضد و نقیض و جنگ و جدل در تاریخ فلسفه و هنر هست که نمی شود اینجا بدان پرداخت. فقط از ربط رنجِ هگل به زشتی بود که خواستم به عکس های پیترسون اشاره کنم. آیا آنچه به رنج بال و پر می دهد آن راستی نیست که از آن پرهیز می کنیم و همانا به ناچار درش فرو می رویم و بیمایه محسوب می شویم؟ آیا این همان زشتی ست؟ حالا اگر از برای همین رنج موسیقی موزارت را مثال بزنیم ناگهان همین رنج زیبا خواهد شد؟ آیا مگر در رنج انتخابی هست چه زیبا چه زشت؟ نهایتا همه ی این ها (در ارتباط با هنر) به یک چیز منجر می شود: تنفس ذهن!


Petersen_42_26A

عکس های پیترسون کریه نیستند، بلکه پوست انداخته اند. مانند دیوارهای معدن چرک اند و پابرجا و همچون  پرنده های زندانی بال بال می زنند. در یکی از مصاحبه هایش برای پروژه های Soho اشاره می کند که دیگر مانند اوایل کار عکاسی اش به فرم توجهی ندارد و معتقد است که عکس ها تنها از سه ویژگی باید برخوردار باشند: Straight- True- Simple.

___Anders_Petersen_11

در مقابل این عکس چه کسی جرات دارد بحث تکنیک را پیش بکشد و بگوید ای کاش کادر صاف بود یا فوکس روی وحشت صورت زن. همانطور که خودش اشاره کرده دیگر در پی هوس (longing) است و در جای دیگر به خودنگاری با عکاسی از دیگران اشاره می کند. و در عکس هایش عطش این خودشناسی موج می زند. برای پیترسون عکاسی، عکاسی نیست به گفته خودش نمایش Dreams- nightmares-longings- wounds- memories هست. شاید برای همین باشد که اکثر کارهایش MCU هستند و همگی سیاه و سفید. پس از 40 سال عکاسی بی وقفه می گوید می خواهد آماتور عکاسی کند، نه عکاسی هنری. 

anders_petersen_mental_hospital_45

آه که عکس های پیترسون چقدر با اصطلاحات یکتا و مملو از خلاقیت سوزان سونتگ در On Photography عجینند. آنگاه که می گوید: عکس ها Memento Mori هستند و این واژه را اینگونه شرح می دهد که عکس ها در گرایش اخلاقی، آسیب پذیری و بی قراریِ عکاس شریکند و وجود دارند تا گداخته شدن بی رحمانه او را شهادت دهند و از این رو سونتگ this very ugly thing را زیبا می شمارد. بله آقای هگل. زیبا!

99_6a00d8341c0b4b53ef00e54f215bf58834_800wi

زهرا درویشیان- ۱۴ سپتامبر ۲۰۱۲

عکس ها متعلق به اندرس پیترسون می باشد و از لینک زیر برای اشاره به سخنانش استفاده شده است. 

http://vimeo.com/25657408

صفحه 13 از 14
صفحه قبلی |<< << < ... 12  [13]  14  >> >>| صفحه بعدی