میل به لمس مطلق و برطرف نمودن عطش دانایی نشانی از قدرت منِ نفسانی در انسان است. این جوش وخروش و این ناآرامی که سرگردانی را رهنمود است از ویژگی های بارز این پدیده خودخواه در انسان است. این به دو بن‌بست راه می‌برد: فریب یا سرافکندگی، چرا که به هر حال چیزی به عنوان دانایی وجود ندارد و انسان همواره در غفلت خواهد گندید، پس همان به که دچار ناامیدی گردم تا گند فریب را به صورت بمالم.


در عکس های آرتور تِرِس (Arthur Tress)  دست و پا زدن برای دستیابی به هویت آنقدر ملموس نیست که پنهان نمودن هویت. سوژه ها با پنهان کردن و در نهایت پنهان شدن شان به عکس ها صراحتی بخشیده اند که هماره ثابت می کنند که من مطلوب در چنگ است. من مطلوب پیش رویت نشسته و نوک نیزه اش را به سمت ات نشانه رفته است. حضور "غیر" در این تصاویر با سوژه ها چنان انگیخته که من خود غیر گشته و این ابهتی ست که تصاویر را متمایز از ویژگی های مربوط به عکس خوب می کند. خوب یا بد بودن عکس دیگر اینجا جایگاهی ندارد. در پرتره های تِرِس غیر همین است، من همین است، من با غیر دقیقا همین شکلی ست. فروید در بحث انطباق هویت سه گروه را معرفی می کند که نخستین دسته که به طور ویژه به عکس های تِرِس مربوط می شود را به افرادی اختصاص می دهد که من نفسانی شان در ارتباطی مبهم با مطلوب خود واقع می شوند. درحالت گیج کننده ای به سر می برند که مشخص نیست آیا به من مطلوب عشق می ورزند یا نفرت. این حالت به رابطه ای منجر می شود که فروید آن را محبت آمیز یا خصومت آمیز می خواند و معتقد است که این میل مبتنی بر آدم خواری ست. از آنجایی که این حس یک شکل ابتدایی از من نفسانی ست در مرحله دهانی متوقف شده و تنها بلعیدن است که نجاتش می دهد (Psychologie des Masses et Analyse du Moi- 1921). خیرگی سوژه ها حتی با چشم های بسته، حتی با ماسک ملموس است. قدرت شان تنش ایجاد می کند و محکوم شدن همانا اجتناب ناپذیر. این WS ها در دایره ای پر از سوالات چرخ می خورند. این خصومت پایدار از کجاست؟ این ترنزیویتیزمِ (Transvitism) آشکار در پوشش سوژه ها برای فریب من است یا برای انتقال نارسیسیسم یا که مازوخیسم؟


9414ArthurTress


در عکس ها من نفسانی به شکل مطلق بر من مخاطب می خندد. تمسخری که در طراحی رئال صحنه، آرایش و طراحی لباس وجود دارد ایجاد رعبی می کند که منِ بیننده احتیاج دارم یک قدم به عقب بردارم تا از دام آن دستکش ها و پزهای دست، آن فضای ترکیده در عکس بالا یا خفگی عکس پایین کمی مصون بمانم. اما این فریب است که منتقل می شود، فشاری که مرا ناخودآگاه دخیل کرده است و اتفاقی که نیچه "پاشیدگی" سوژه می نامدش. سوژه چنان به بلعیدن خود گماشته شده که از هم پاشدگی اش با من می تند، سیلی می زند در عکس بالا با دست با چوب؛ می خزد در من با جای پاها، ریشه ها درعکس پایین.


1791025117_2fcf551d08_o


کارهای تِرِس ارتباط بسیار نزدیکی با طبقه بندی پیرس در نشانه شناسی دارند که خود مبحث طولانی ست. سعی می کنم در مجموعه دیگر این هنرمند (گاهی استفاده از این واژه برای موجوداتی چون تِرِس انگار که سبک است) به آن مبحث بپردازم. تنها دلم می خواهد کمی راجع به این عکس حرف بزنم:


at2_Arthur_Tress



قدرت مرگ! گویی اصالتی به مرگ بخشیده اند این سوژه ها. انگار خود مرگند که پیش رویت نشسته اند تا لیست بزنند و آرامت نکنند که آری زمان آن رسیده است، که دسیسه فریب به پایان رسیده است، که این خصومت از برای اینستکه جانت گرفته شود. در تاریخ جنون، فوکو دیوانگان را ملقب به این عنوان می کند "the newcomers to the world of horror" و در جایی دیگر به another form of death اشاره می کند. گویی در آخر الزمانِ تِرِس این دیوانگانند که مرگ را به ارمغان خواهند آورد، گویی این دوگانه ها (دوتایی ها) خواهند شکست، این قفس جنسیت، این فریب، این ارزش های توخالی خواهد شکست. من نفسانی فرو خواهد نشست و من مطلوب در هاله ای مسالمت آمیز حل خواهد گشت، آیا این زیبایی رعب آور نیست؟ این شکستن و بلعیدن، این جنون کافی نیست؟


arthurowlsm



عکس ها متعلق به آرتور تِرِس می باشند.

زهرا درویشیان- 3 اکتبر 12





IMG_2161

IMG_2169

IMG_2156

IMG_2159

IMG_2160

IMG_2186

IMG_2166

IMG_2167

IMG_2162

IMG_2165

 click on the blue button for downloading bigger photos.

http://www.2shared.com/file/Vw-4_GAp/innocence_fortified.html

 


resized

تصویر سمت چپ را کنار تصویر راست که کار معروف "اتاق آرتیست"ِ جوزف بویز می باشد قرار می دهم. در بخش اول کتاب S/Z اثر خواندنی رولن بارت، به I read the text برمی خورم: من می خوانم. حرکتی انجام می دهم و موضع گیری می کنم در مقابل ابژه ی معصوم چرا که تا بر آن فائق نیایم نمی توانم ادعا کنم که می خوانم. و این همواره برقرار است: نزاع سوبژکتیویتی و ابژکتیویتی. اما نکته ای که بارت مطرح می کند این است که همین "من" از ابتدا decode شده و به شکل دقیقتر گم شده است. میان نیروهای درون یک متن هیچ وابستگی (affinity) وجود ندارد. متن خودخواهانه می تازد، خودش را ثابت می کند. در متن بالا که دو تصویر در آن گنجانده شده است سوژه ها مدام جایشان را تغییر می دهند و به اهمیت شان اضافه و یا از آن کاست می شود. گفتگوی بالا سرشار از رانش است، چیزی که هیدگر به زیبایی آن را چیزی جز رانش دهانی نمی داند. و بعد به سکوت رسیدم. به یک عکس. یک مکث. عکس به مثابه ی یک مکث. سکوت ماسکی از مکث. سکوت های من پر از عکس. من در نوشته ام به یک مکث خالی رسیدم، به یک خالیِ قرمز. و این عکس بویز: چیدمانی در ویترین. یک صندلی ساده و بیرنگ، نماد بیرنگی حضور انسان و سادگی خسته کننده مدلول ها. آن سیم ها با ضخامت های متفاوت نمادی از پوچی بی حد و حصر بودن و بطالت اشیا و کاربردهای مسخره شان در روزمرگی. تنها چیزی که به نگاه من این اتاق را تبدیل به اتاق یک آرتیست می کند چسبِ (عنصری که در بسیاری از کارهای بویز وجود دارد) روی صندلی ست: تنها اعتراضی که به چشم می خورد. چیزی لزج که خاستگاه اش ایجاد تنش است در سکوت خفه کننده آن اتاق. چیزی که در تصویر من با رنگ یکدست و مسطح قرمز برابری می کند. و در آخر باز یک دیالوگ دیگر پس از یک مکث طولانی. با تنشی بیشتر و فراری مسلم، واپسین رانش برای رهایی.  
اینها همه زایشات ذهنی من بود که گاه با تعابیری دست و پای ابژه را بست و گاه این من بودم که در مقابل ابژه ای مانند چسب ناگهان سقوط کردم و نقطه ضعف چندین ساله ام قد علم کرد. در پاراگراف بالا من فقط I read the text. اتفاقی که بارت می گوید از ابتدا نقش من در در به در شدگی حل شده است، اما خب بی شک لذت هم برده ام. در The Pleasure of the Text او از دو نتیجه عجیب از متن پرده برداری می کند: متن با چاشنی لذت و متن با لذتِ Jouissance. و حال اینکه این دو برای چه کسانی و چگونه اتفاق می افتد. مجبورم ساده گویم و بس: آنکه می نویسد به دومی دست می یابد و آنکه می خواند فقط لذت می برد.
پس من آنگاه که متن بالا را کنار هم قرار دادم یعنی نوشته خودم را با عکس بویز چه بسا لذت هنگفتی برده ام در مقایسه با وقتی که این پست را می نویسم. طبقه بندی لذت کار دشواریست. دلم می خواهد این جمله را تکرار کنم ...


زهرا درویشیان 23 سپتامبر 12

*سایز بزرگتر عکس: http://i47.tinypic.com/147cr4.jpg

من پر از پرونده ام. جای هویتم را پرونده هایم می گیرند. روی پیشانی ام یک پرونده. جای چشم هایم یکی یک پرونده. جای لب هایم. لابه لای جمجمه ام. در خواب هایم پرونده ها پرتاب می شوند. در بدنم جذب می شوند. یک به یک! خواسته هایم تیتر هر پرونده است. خواسته هایی که نابود کرده اند. خواسته هایی که برایشان ساخته ام. گریسته ام. از دست داده ام. به جای شوپنهاور عزیز فکر می کنم که در کتاب The World as Will & Representation یادم داد خواسته ها محکومند به دریدن انسان ها. نشانم داد انسان ها طعمه هایی هستند برای تن دادن، برای تن فسردن، برای تن بودن. خواستن پدیده ای انسانی ست که مرا وا می دارد به خود ایمان بورزم و روزی صد بار تکرار کنم، در بیلبوردها بخوانم، در کتاب ها، اشعار، لای سخن ها که خواستن توانستن است. آه که این جمله رکیک همان خواستن نتوانستن است. ایمان داشتن به اینکه من می توانم مرا نابود کرد. ایمان به سرسختی، آری فقط همین است که سر را سخت می کند، صخره می کند. این روزها به بی ایمانی به خویشتن فکر می کنم. شوپنهاور پس از هشت سال ورق می زنم در حالیکه تمام مشغله ذهنی ام را سال هاست به فوکو معطوف داشته ام. ملغمه ی غلیظ عجیبی ست این دو با هم. به این عکس از Ernesto Bazan نگاهی بندازید:

__Erensto_Bazan1


چیزی که در چالش با شوپنهاور و فوکو در ارتباط با پرتره به آن رسیدم همین مبحث اراده و خواست است. به لیستی که به تعریفِ من یک پرتره بازنمایی از یک پرتره هست این را هم افزودم. عکس: لبخند مردی که در راستِ پس زمینه نشسته و مشت گره شده اش، پای آویزان مرد در طرف دیگر و سفیدی آزاردهنده پاکت سیگار کنار پایش، مردی بدون نیم تنه پایین که بگیر بنوش! با آن تک ناخن سفیدش در سیاهی دست که در یک فرمی ریزان با کفش ها و پاکت هم آواست و نهایتا حضور این صخره در پیش زمینه. زاویه ی بی شک قدرتمند این عکس است که اجازه می دهد این بازی ها را تماشا کنیم. دوست دارم اصطلاح موردعلاقه ام را از فوکو بدزدم: "جنگ اراده ها". اراده های مختلف با بو و طعم های متفاوت: اراده مرد با آن صورت نصفه اش که تناقض عجیبی در لبخند و مشت گره کرده اش است، اراده مرد به لگد زدن با آن رگ هایی که از شدت کشش باد کرده اند، اراده مرد با تعارف چیزی که می تواند زهر باشد و او همین حالت تا حدودی غمزده را حفظ کند، این سه مرد طوری در هم تنیده اند که هر سه با هم تبدیل به یک موجود دیگر شده اند: حشره ای ناشناخته (اراده های جمعی خود جای بحث دراز دارد) و سوژه sweet من در این عکس: اراده ی صخره ای که با آن پوست زمخت و پرچین مرده ی موها در بی حالت ترین حالت ممکن به چیزی که بیشتر مشتاقش می کند تا این انسان ها خیره شده است. اراده ی مرد آخر از همه ی مردان دیگر سهمگین تر است. بوی اراده اش از جنس بیکاری و بی پولی و بی عاری نیست، صدای خفه شدن می دهد این بو. صدای خفه کردن. دیگر اراده های این تصویر کم  نیست: دریا، آسفالت، ابر، ساختمان ها، رهگذرها، شیشه الکل. و اراده عکاس!! همه در جنگند. جنگ آن ها که می گزند و آن ها که گزیده می شوند. 

دل کندن از این سه نفر دشوار است می توان پست ها و کتابی در این باب نوشت. یک عکس دیگر؟

__Erensto_Bazan2



اگر می خواستم نقدی برای این عکس بنویسم تنها از کتاب تاریخ سکچوالیته فوکو استفاده می کردم. تمامی المان های تصویری در خط به خط این کتاب می گنجد. اما از بحث اراده دور نشویم. یک پست دارم و این خودخواهی ذهن برای نوشتن. به نگاه خصمانه کودکِ راست پس زمینه نگاه کنید که از لای انگشتها تک چشمش پیداست. به کجا می نگرد؟ به سمت چپ نگاه کنید: یک دهان که زبانش بیرون از دیوار افتاده با دندان های شکسته و لب های جذام خورده اش (مخوف ترین دیواری که تا حالا دیده ام) و انگشتانی که آیا مال کودکند یا پایین پای عکاس زنی نشسته و انگشتانش را جلوی لنز گرفته؟ و گوشواره های دختربچه (پسربچه) در عالم رویاهای خودش آویزان مانده است (بی جنسیتی در این عکس نکته اصلی ست)  و آن چشم ها که نگاهشان چیزی را می خواهد. چیزی که برایش بزرگ خواهد شد. خواهد جنگید. خواهد درید. 


__Erensto_Bazan3

تصاویر ارنستو بازن عاری از خشونت است. اما مگر می شود بوی خون را در عکس هایش حس نکرد؟ دلالت های ضمنی عکس ها حول و حوش گستاخی و در عین حال بی عدالتی دور می زنند. در این عکس است که اهمیت اراده آنقدر وسیع می شود که دیگر خواسته های انسانی به چشم نمی آیند. اینجا دیگر اراده خروس ها مطرح است و حکومتی که بر طبقه پرولتاریا رواست. انتخاب کادرهای بازن را ستایش می کنم که پر از نابسامانی و فریادند؛ پر از پرونده. پرونده های مار، پرونده های عقرب. دور مخاطب می پیچند و نیش می زنند. این است آن دنیایی که شوپنهاور جز کشتن و شکنجه دیدن نمی بیندش. این است آن دنیایی که دولوز و گاتاری در (Treatise of Nomadology 1987) ماشین جنگ خطابش می کنند. این است همان پرونده هایی که زیرشان پنهانیم!

__Erensto_Bazan4



زهرا درویشیان- 19 سپتامبر 2012
*عکس ها متعلق به ارنستو بازن (1959-    ) می باشند. 




صفحه 13 از 14
صفحه قبلی |<< << < ... 12  [13]  14  >> >>| صفحه بعدی